- Bella ִ𖧧
- پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴
کاش میتونستم قلبمو به کس دیگه ای بدم. کسی که بتونه بدون ترس عشق رو تجربه کنه بدون غم به خواب بره. لبریز از حس زندگی به طلوع صبح نگاه کنه و اونو پرفروغ ببینه. کسی که کل روز براش همرنگ آسمون گرگ و میش و تن وطنش کبود نباشه. روی دستاش زخم و توی مغزش سم نباشه. یه تیکه در حال سقوط و قفسه سینش خونه درداش نباشه. توی بند فکراش همیشه اسیر نباشه. آزاد باشه.
کاش میشد قلبمو بدم به کسی که من نباشه. زندگی و زنده بودنو بهتر بلد باشه.
سخته توی بدنی زندگی کنی که نمیتونه پرواز کنه. روحت هیچوقت جایی نبوده که تموم وجودش اونجا باشه، چون به هیچ جا حس تعلق نداره، حتی به تن خودش. برای همین هرجا که هست، تو فکر رفتنه.
"فقط یه حقیقت وجود داره. یک چیزی عمیقأ در تو اشتباهه و همیشه هم همینطور بوده."
پینوشت: امسال شبیه یه پاییز تموم نشدنیه. از پاییز متنفرم. همینطور جامعه جهانی و پرتقال های شیرین.
پینوشت: روشن ترین بخش امروز این بود که باعث خوشحالی و لبخند خیلی قشنگ یکی از آدمای مهم زندگیم شدیم. روز خوبی بود دوسش داشتم. خصوصا اون لبخند و ذوق.
پینوشت: کاش اسم این یکی پستمم میزاشتم قلب دسته دوی نیاز به تعمیر کسی نمیخواد؟جدی با این اصلا کارم نمیشه.
هشدار فقدان محتوای بدردبخور
این تولدم شاتگان میخوام. تدی بر برای قبل این اتفاقا بود.
از کارساز ترین میکاپ ریموری که جدیدا پیدا کردم اینه که بشینم فکر کنم اگه ایران نبودم چی میشد. تنها مشکل اینه میکاپ دلقک دارم و مواد استفاده شده براش غیرقابل شستشو هستن.
دوپامینم انقدر دیتاکس شده که با ساکورا اسکول و پیتزاییه شدیداً سرگرم شدم. نجاتم بدید.
راستش پول ندارم از چیزی کالکشن درست کنم. زدم تو کار کالکشن symptoms. مورد جدیدی که به کالکشن اضافه کردم racing thoughts هستش. مورد بعد رو احتمالا توی اپیزود بعد اتفاقات ایران پیدا میکنم. به زودی.
نمیدونم چطور بنظر میام ولی درحال حاضر یه موجود شدیداً مضطربم که 🤏🏻 مونده تا بزنم زیر گریه. قلبم از همه جهت داره بهش فشار میاد. بهترین کار برای تخلیه هر حسی؟ جوک. جوک دارکِ بی مزه. ترکیب محض.
میدونم بی مزه ام ولی اگه بخوام سعی نکنم برای بامزه بودن غذای ذهن و افکار خودم میشم.
بله ایرانی ام اما روحیه م made in Iran نیست.
پینوشت: ببخشید میدونم شرایط جای شوخی نداره. ولی حس میکنم چندروزه همه چی زیادی جدی بوده. منم همش پای خبرم و شدیداً برای مردم کشورمون ناراحتم. کنار اون راه زیادی برای کنار اومدن ندارم.
دوست عزیزم.
نمیدونم از کجا شروع کنم چون واقعا نفهمیدم از کجا شروع شد. مدتی که دور بودم اتفاقات زیادی افتادن و با اینکه فقط دو سال گذشته دیگه اون آدم دو سال پیش نیستم حتی سال پیش.
یادمه اولین باری که برات نامه نوشتم، توی جایگاه بدی بودم. میترسیدم که این سه سال دبیرستان دیر بگذره یا زنده نمونم که بامزه ست. اگه میدونستم چه اتفاقایی میوفته احتمالا مطمئن میشدم. اما الان بیشتر از هرچیزی از این میترسم که زندگیم در حال گذر باشه و من نتونم لحظه هاش غنیمت بشمرم. چون چقدر ترسناکه که تموم زندگیت به این فکر کنی، همون زمانی که فکر میکردی بدترین سالهای زندگیته، روزهای خاص و تکرار نشدنی هم داشتی؟ نمیخوام بیشتر از این از دست بدم تا بفهمم چی داشتم.
خیلی قوی شدم، بهم سخت گذشت، درگیر شدم، خودمو رها کردم، به سختی از تختم اومدم بیرون، رکورد خودمو زدم، به تنها بودن عادت کردم و نسبت به ضرورت وجود آدما تو زندگیم بیشتر از قبل بینیاز شدم، عاشق شدم، صدمه زدم، صدمه دیدم، شکست خوردم، پیروزی های کوچیک داشتم. خراب کردم و بارها غرق شدم اما هربار بلند شدم و از همه چیز یاد گرفتم.
دیگه اون بِلای ۱۲ ساله ای که میترسید حرف بزنه نیستم. بارها موهامو کوتاه کردم، بلند حرف زدم، دوستای زیادی پیدا کردم و از دست دادم، با مردم آشنا شدم شناختمشون، اجازه دادم منو بشناسن، وقتی آسیب پذیر بودن وقتی دروغ میگفتن اشتباه میکردن و بزرگ میشدن، تماشاشون کردم. تغییر ایجاد کردم و به پیامد هاش فکر کردم. الان ۱۷ سالمه. خیلی فرسوده ترم و گاهی بنظر میاد عقل ندارم اما حالا بهترین دوست خودمم. برای اولین بار.
امیدوارم، اشتباه کنم و زندگیم ارزش زنده موندن داشته باشه، یا حداقل چیزی رو پیدا کنم که منو بخاطرش زنده نگه داره و آدم بهتری کنه. و میدونم جای خیلی دوری نباید دنبالش بگردم. امیدوارم بیشتر از ۳۰ سال زنده بمونم اما نه خیلی.
دشمن یا نجات دهنده خودمم؟ هیچوقت نفهمیدم.
زندگی عجیبیه.
دوستدارت، برای همیشه.
پینوشت: اینو دسامبر نوشتم. یه آرامش نسبی و وضعیت تقریبا متعادلی داشتم. الان؟ با آرامش تعادل و احوال ثابت نسبتی ندارم.
اما بیاید یاد خودمون بیاریم اوضاع همیشه به یک شکل باقی نمیمونه. تغییر میکنه. قادر به تغییر و بهتر کردنش هستیم.
پینوشت: نمیخوام فعلا تجدید خاطره ای بکنم چون گذشته و مرورش انرژی زیادی میخواد ولی خیلی بامزه ست فکر کردن به اینکه اولین بار تقریبا ۱۲ سالم بود، بی عقل بودم و ازش خبر داشتم، و الان که ۱۷ سالمه، انقدر تغییر کردم و بزرگ شدم که انگار یکی دیگه ام. گرچه هنوزم کم عقلم.
خیلی وقت بود که دیگه اون چنان رویا پردازی نمیکردم. غمگین ترین میشدم وقتی شیرین ترین رویاها رو میساختم و بعد با واقعیت مواجه میشدم. اما الان پناه دیگه ای ندارم جز اینکه به سقف نگاه کنم و فکر کنم همه اینا یه خوابن.
توی این دنیا، امید سخت ترین چیز برای نگه داشتنه. خصوصا وقتی تو خاورمیانه ای، هرروز جوکی تازه هستی برای این دنیا که به آرزوها و بلندی پروازی هات -که بلندیشون به سقف بعضی های دیگه هم شاید نرسه-، بخنده. ولی ناامیدی یجور مرگه. اگه واقعا کاری از دستمون بر نمیاد، حداقل ناامید و تسلیم نشیم.
امیدوارم همه اینا زودتر تموم بشه.
میدونم که خیلی شنیدینش. پس فقط میگم مراقب قلب هاتونم باشید. قلب خودتون و کسایی که دوسشون دارید.