کاش میتونستم قلبمو به کس دیگه ای بدم. کسی که بتونه بدون ترس عشق رو تجربه کنه بدون غم به خواب بره. لبریز از حس زندگی به طلوع صبح نگاه کنه و اونو پرفروغ ببینه. کسی که کل روز براش همرنگ آسمون گرگ و میش و تن وطنش کبود نباشه. روی دستاش زخم و توی مغزش سم نباشه. یه تیکه در حال سقوط و قفسه سینش خونه درداش نباشه. توی بند فکراش همیشه اسیر نباشه. آزاد باشه.

کاش میشد قلبمو بدم به کسی که من نباشه. زندگی و زنده بودنو بهتر بلد باشه. 

 

سخته توی بدنی زندگی کنی که نمیتونه پرواز کنه. روحت هیچوقت جایی نبوده که تموم وجودش اونجا باشه، چون به هیچ جا حس تعلق نداره، حتی به تن خودش. برای همین هرجا که هست، تو فکر رفتنه.

"فقط یه حقیقت وجود داره. یک چیزی عمیقأ در تو اشتباهه و همیشه هم همینطور بوده."

 

پی‌نوشت: امسال شبیه یه پاییز تموم نشدنیه. از پاییز متنفرم. همینطور جامعه جهانی و پرتقال های شیرین.

پی‌نوشت: روشن ترین بخش امروز این بود که باعث خوشحالی و لبخند خیلی قشنگ یکی از آدمای مهم زندگیم شدیم. روز خوبی بود دوسش داشتم. خصوصا اون لبخند و ذوق.

پی‌نوشت: کاش اسم این یکی پستمم میزاشتم قلب دسته دوی نیاز به تعمیر کسی نمیخواد؟جدی با این اصلا کارم نمیشه.