دوست عزیزم.
نمیدونم از کجا شروع کنم چون واقعا نفهمیدم از کجا شروع شد. مدتی که دور بودم اتفاقات زیادی افتادن و با اینکه فقط دو سال گذشته دیگه اون آدم دو سال پیش نیستم حتی سال پیش.
یادمه اولین باری که برات نامه نوشتم، توی جایگاه بدی بودم. میترسیدم که این سه سال دبیرستان دیر بگذره یا زنده نمونم که بامزه ست. اگه میدونستم چه اتفاقایی میوفته احتمالا مطمئن میشدم. اما الان بیشتر از هرچیزی از این میترسم که زندگیم در حال گذر باشه و من نتونم لحظه هاش غنیمت بشمرم. چون چقدر ترسناکه که تموم زندگیت به این فکر کنی، همون زمانی که فکر میکردی بدترین سالهای زندگیته، روزهای خاص و تکرار نشدنی هم داشتی؟ نمیخوام بیشتر از این از دست بدم تا بفهمم چی داشتم.
خیلی قوی شدم، بهم سخت گذشت، درگیر شدم، خودمو رها کردم، به سختی از تختم اومدم بیرون، رکورد خودمو زدم، به تنها بودن عادت کردم و نسبت به ضرورت وجود آدما تو زندگیم بیشتر از قبل بینیاز شدم، عاشق شدم، صدمه زدم، صدمه دیدم، شکست خوردم، پیروزی های کوچیک داشتم. خراب کردم و بارها غرق شدم اما هربار بلند شدم و از همه چیز یاد گرفتم.
دیگه اون بِلای ۱۲ ساله ای که میترسید حرف بزنه نیستم. بارها موهامو کوتاه کردم، بلند حرف زدم، دوستای زیادی پیدا کردم و از دست دادم، با مردم آشنا شدم شناختمشون، اجازه دادم منو بشناسن، وقتی آسیب پذیر بودن وقتی دروغ میگفتن اشتباه میکردن و بزرگ میشدن، تماشاشون کردم. تغییر ایجاد کردم و به پیامد هاش فکر کردم. الان ۱۷ سالمه. خیلی فرسوده ترم و گاهی بنظر میاد عقل ندارم اما حالا بهترین دوست خودمم. برای اولین بار.
امیدوارم، اشتباه کنم و زندگیم ارزش زنده موندن داشته باشه، یا حداقل چیزی رو پیدا کنم که منو بخاطرش زنده نگه داره و آدم بهتری کنه. و میدونم جای خیلی دوری نباید دنبالش بگردم. امیدوارم بیشتر از ۳۰ سال زنده بمونم اما نه خیلی.
دشمن یا نجات دهنده خودمم؟ هیچوقت نفهمیدم.
زندگی عجیبیه.
دوستدارت، برای همیشه.
پینوشت: اینو دسامبر نوشتم. یه آرامش نسبی و وضعیت تقریبا متعادلی داشتم. الان؟ با آرامش تعادل و احوال ثابت نسبتی ندارم.
اما بیاید یاد خودمون بیاریم اوضاع همیشه به یک شکل باقی نمیمونه. تغییر میکنه. قادر به تغییر و بهتر کردنش هستیم.
پینوشت: نمیخوام فعلا تجدید خاطره ای بکنم چون گذشته و مرورش انرژی زیادی میخواد ولی خیلی بامزه ست فکر کردن به اینکه اولین بار تقریبا ۱۲ سالم بود، بی عقل بودم و ازش خبر داشتم، و الان که ۱۷ سالمه، انقدر تغییر کردم و بزرگ شدم که انگار یکی دیگه ام. گرچه هنوزم کم عقلم.