دوست عزیزم

این روزها کمی احساس گناه میکنم. چون انگار هرموقع که بیشتر احساس تنهایی میکنم، سعی میکنم بیشتر بنویسم و تصمیم گرفتم برای تو بنویسم. آخرین نامه ای که برات نوشتم درباره تابستونی بود که گذروندم. اون لحظه زیاد به این فکر نکردم که چرا دارم برای تو تعریفشون میکنم. ولی حدس میزنم حس میکردم ممکنه با شنیدنشون بهم افتخار کنی چون احتمالا درک میکنی که ساختن زمان خوب کار راحتی نیست، حداقل برای من. بالاخره، واقعا هم کسی رو ندارم که علاقه ای به شنیدن این حرفا داشته باشه. شایدم هیچوقت نداشتم چون هیچوقت قبلا انجامش ندادم و برای همین خاطره های خیلی زیادی رو از یاد بردم. خوشحالم تصمیم گرفتم برای تو بنویسم. به زودی بعد از این نامه، اون یکی هم به دستت میرسه.

 امروز سی و یکمه شهریوره و فردا اولین روز دبیرستانمه. داشتم فکر میکردم اگه توی کشور دیگه ای مثل آمریکا درس می‌خوندم freshman رو گذرونده بودم و الان یه sophomore بودم. پس با این حساب از اونجایی که میشه گفت دبیرستان یک ساله که شروع شده، واقعا نیاز نیست زیاد نگرانش باشم. از گفتنش مطمئن نیستم ولی دارم تمام سعیم رو میکنم که جلوی فکرای منفیمو بگیرم و درواقع کمتر فکرای مزخرف بکنم. ولی هرکاری میکنم همشون توی پس‌زمینه ذهنمن و باعث میشن حالم بد بشه. با اینکه میترسم نتونم توی دبیرستان دوستی پیدا کنم و هرروز دبیرستان رو توی رکود و شمردن روزای باقی مونده بگذرونم، میدونم باید زیاد بزرگش نکنم و خودم رو دوست خودم بدونم. با این حال بعد اینکه کاملا تنها شدم نتونستم واقعاً بهش فکر نکنم. وقتی بقیه رو با دوستاشون میبینم، حسادت نمیکنم؛ فقط دیدن خوشحالی بی ریاشون وقتی با همن گیجم میکنه. یجورایی احساس تاسف میکنم، برای خودم. برای روزایی که توی راهنمایی هدر دادم. ولی حالا که توی دبیرستانم هرکاری میکنم که دوباره تکرار نشن.

واقعا دارم تمام سعیم رو میکنم که فکر نکنم چقدر توی نامه نوشتن بدم چون تنها جایی که برام مونده که بتونم فکرامو بنویسم این نامه هاست. مطمئن باش نمی‌خوام و قول میدم با این وضع افسرده و بدبختی وارد حیاط دبیرستان نشم چون نمیخوام کسی رو بترسونم. فقط دنبال یه نفرم که همراهم کتاب بخونه و متفاوت تر از یه دبیرستانی عادی فکر کنه. می‌خوام سعی کنم قبول کنم عادیه که احساس تنهایی کنم و از دوستی های ظاهری خسته شدم پس دنبال یه آدم واقعی ام ولی همچنان میترسم. به خودم که فکر میکنم هیچ چیز دربارم عادی بنظر نمیاد ولی اینطور فکر کردن هم خیلی غیر عادیه و درست بنظر نمیاد، تا حالا همچین حسی داشتی؟ اینکه نمیتونی با هرکسی ارتباط درستی برقرار کنی و حس کنی مشکل از توعه؟

دارم به روزی فکر میکنم که مثل یه زره پوش قوی در مقابل تمام چیزایی که یه زمانی مثل الان ازشون میترسیدم و فرار میکردم بایستم و ببینم که چقدر کوچیک بنظر میان. نمیدونم چقدر دیگه میتونم یه زره کامل رو جلوی خودم ببینم و بتونم بپوشمش ولی تلاشمو میکنم.

راستی فکر نمی‌کنم قبلا درموردش گفته باشم یا نه ولی موفق نشدم کوله و کفش سبز زیتونی رنگ رو پیدا کنم یا یه کتاب جدید بخرم. ولی باید بگم کوله و کفش آل استار مشکی هم حس خودشون رو دارن و کتابخونه خونمون رو هم کامل فراموش کرده بودم. کتاب بردن اونم توی روز اول مدرسه شاید فکر جالبی به نظر نرسه ولی انجامش میدم. اما قول میدم تا وقتی مطمئن نشدم یه دوست خوب توی کلاسمون نیست بیرونش نیارم و یه گوشه کز نکنم. 

دوستدار همیشگیت

بلا

🫐

 

پی‌نوشت۱: میتونید نامه ها رو اینطور بخونید که برای شما نوشته شده چون حقیقتش من اینو برای کس خاصی ننوشتم برای هر کسی که میخونتشون، اون دوست عزیز منه و امیدوارم از دریافت این نامه و یحتمل نامه های بیشتر ناراحت نشه=)

اگه بشناسیدش اول و آخر نامه شبیه نامه های چارلی از the perks of being a wallflower عه. فکر کنم سومین باره که فیلمشو میبینم و تازگی دارم کتابش رو هم میخونم و خیلی قشنگه. یجا گفته بود که میشه خواننده های کتاب رو همون مخاطب نامه ها در نظر گرفت با اینکه با چیزای گفته شده توی اولین نامه چارلی مطابقت نداره ولی با خودم فکر کردم جالبه و چون من فقط یکبار برای اولین بار میرم دبیرستان امتحان کردنش می ارزه. میدونم شاید نیازی به این توضیحات نبود ولی ترجیح دادم بگم. 

پی‌نوشت۲: دوست داشتم عنوان رو بزارم چطور زنگ تفریح رو به تنهایی بگذرونیم ولی احساس جدا افتادگی و بدبختی نکنیم یا اینکه چطور با بقیه بچه ها قاطی بشیم و دوست پیدا کنیم. فقط چون طولانی بود بیخیالش شدم وگرنه واقعا برام سواله. قول میدم تمام سعیم رو بکنم که کم کمش سر صحبت رو با ۵ نفر باز کنم.(شایدم بهتر می‌بود عنوان رو میذاشتم چطور جرأت پیدا کنیم؟)

پی‌نوشت۳: error