Stargazing-

Stargazing
The neighbourhood
Magic Spirit
    • Bella ִ𖧧
    • يكشنبه ۱۴ خرداد ۰۲

    زنده بودن، مبارزه است.

    این پست حاوی مقدار زیادی آه و ناله هست. اگه حوصله ندارید یا روحیه ظریف دارید و آدم مودی هستید، پیشنهاد نمیشه. در عوض شما رو به پی‌نوشت سوم راهنمایی میکنم.

    با تشکر و احترام، بلا3>

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Bella ִ𖧧
    • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۰۲

    زندگی بلا به روایت عکس.

    ​​​​

    (به تقلید از میتسوری~)

    پرتوهای آفتاب که ملافه تخت و فرش رو بغل کردن، پنجره های باز، نسیم بهاری که هنوز یکم سرده، کلافگی بی‌پایان، شبایی که از مرکز آلودگی صوتی دور میشم و توی اتاقم کتاب میخونم. اونقدر میخونم تا نتونم فکر کنم، فرار از آلودگی نوری، پیدا کردن صُوَر فلکی و فکر کردن به اینکه واقعا چی می‌خوام.

    به طور کلی این زندگی الان منه.

    :]

  • نظرات [ ۲۴ ]
    • Bella ִ𖧧
    • شنبه ۲۷ اسفند ۰۱

    قلعه شنی آرزوهامون چی؟

    روی شن‌های داغ، کنار دریا ایستادم. امواج گرما فریبم می‌دن. توی دور دست ها، پرنده‌ها بین آبی کدر آسمون و شفاف دریا پرواز می‌کنن. موج‌های سرد آب دریا به پاهام برخورد می‌کنن. شن ها ریزش می‌کنن و پاهامو زیر خودشون مخفی می‌کنن. تو اینجایی. سرحال و سرزنده، با همون چشم‌ها اما برق می‌زنن. موهای خرمایی مواجت زیر نور خورشید می‌درخشن. نگاهتو نمی‌‌دزدی و لبخند می‌زنی. وقتی چشم‌هات هلالی‌تر از همیشه می‌شن، از همیشه زیبا تر می‌شی. کاش می‌دونستی چقدر زیبایی. حتی وقتی که به آبی مجهولِ روبه‌روت خیره می‌شی و غم پنهونِ پشت چشمات فاش می‌شه. میخوام دستتو بگیرم و زیر آفتاب تند ساحل در آغوش بگیرمت. دستمو دراز می‌کنم اما تو از بین دستام می‌ریزی. می‌ری سمت موج‌هایی که رحمی ندارن. تو دور می‌شی اما من گیر افتادم، لای زره‌های ریز شن. انگار توی مرداب غرق می‌شم. می‌خوام نجاتت بدم، اما نمی‌تونم خودمو نجات بدم. همینطور که دور می‌شی، یه لحظه برمی‌گردی و برای آخرین بار نگاهم می‌کنی. اسمتو فریاد می‌زنم اما صدام در نمی‌آد. موهای خیست هنوز زیر نور خورشید می‌درخشن. تو دورتر می‌شی و من بیشتر توی شن‌ها فرو می‌رم. بین مرز نامرئی آسمون و دریا ناپدید می‌شی و من خودمو لای شن‌ریزه‌های ساحل گم می‌کنم. تموم اون قلعه‌شنی که با هم ساختیم از بین می‌ره.

    • Bella ִ𖧧
    • شنبه ۱۵ بهمن ۰۱

    دو سال~

    3>

    ​​​​​​*چپوندن ایده‌آل‌گرایی زیر فرش*

    اینجا رو! ببینید کی بالاخره دست از گشادی برداشته قالب زده. D:

    میدونید، من دقیقاً چندین ماهه دارم به قالب زدن فکر می‌کنم. آخرش توی یه شب به مدت دو ساعت قالب زدم و پروژه‌ش تموم شد.

    ولی خب هنوز فونت مونده و قالب بدون فونت<<<

    راستی امروز دو سالگی وبه.=)

    می‌تونم بگم، وبلاگ داشتن بهم کمک کرد. در کل بودن توی سرویس وبلاگ نویسی بیان وبلاگ داشتن و پیدا کردن آدمایی که کم میبینی قضاوتت کنن خوبه. بین فضای منفور و بعضاً سمی مجازی، بیان نسبتاً خیلی سالم تره. اصلا خود این ایده وبلاگ نویسی و پست گذاشتن قشنگه.

    و این خیلی حس عجیبی داره که بعدا توی بزرگسالی برگردم وبلاگمو بخونم.:")

    امیدوارم بتونم علاوه بر خاطرات و حس خوب به وسیلهٔ اینجا پیشرفت هم بکنم. آروم آروم و لذت‌بخش رشد می‌کنم و بهتر می‌شم. وبلاگم مثل خودم مورد‌علاقه و مورد‌پسند همه نیست. یه جعبه چوبی پر از چیزای کوچیکه که حداقل برای خودم مهمه.

    آبی عزیز، دو سالگیت مبارک.3>

  • نظرات [ ۹ ]
    • Bella ִ𖧧
    • جمعه ۱۴ بهمن ۰۱

    چالش سی‌کالج~

    یو:<

    می‌دونم می‌دونید چقدرر چالش سی روزه رو رها کردم و دیگه سمتشون نرفتم. اما این یکی سعیمو براش می‌کنم. البته هر روز اپدیتش نمی‌کنم، اگه دوست دارید می‌تونید هر چندمدتی چکش کنید.D:

    ممنونم از هیرای که دعوتم کرد3>>

    منبع چالش : شارلوت

  • نظرات [ ۵ ]
    • Bella ִ𖧧
    • دوشنبه ۱۰ بهمن ۰۱

    منفی کوچولویی که از تنهایی می‌ترسه

    ​​​​​​

    ایزابل عزیز,

    زندگیم پر شده از به یاد آوردن‌ها و صحنه های دردناک. حتی وقتایی که اتفاقی نمی افته، داستان، توی افکارم می‌ره توی قسمت اوجش و منو یاد خودم می‌اندازه. به‌یادآوردن خودم دیگه یه مشوق نیست، یه درده، یه سواله، یه شک بزرگه.

    صحنه عجیب و نادریه -حداقل برای من. وقتی همه دارن می‌رقصن و آواز می‌خونن و دست می‌زنن، تو خیلی آروم و ساکت روی صندلیت نشسته باشی و نه به خاطر صداها اما بخاطر بخش هیجان‌انگیز کتابی که داری می‌خونی به وجد اومده باشی. اون لحظه با خودم فکر می‌کردم خب، این منم. این جوریه که من انجامش می‌دم. اما حالا، انگار مشکلی وجود داره که از منه. یه چیزی توی وجودم اشتباهه. مثل همون منفی‌ای که از تنها بودن می‌ترسه.

    دیروز، داشتیم جمع و تفریق عبارت‌های گویا رو یاد می‌گرفتیم، که یه چیزی رو دیدم. جواب این بود:

    (m+۷)(m-۱)-

    یکی از بچه‌ها پرسید: «چرا منفی‌ای که مال مخرجه رو نمی‌نویسیمش توی همون مخرج؟» معلم ریاضیمون با همون لحن شوخی‌طور همیشگیش گفت: «اگه بخوایم بنویسیمش مخرج، باید با یک بنویسمش. ولی چون تنهایی می‌ترسید گذاشتیمش کنار بقیه m ها.»

    و میدونی چیه، بل؟ من تموم زندگیم، مثل این منفی کوچولوعه بودم. این منفی ما، از تنهایی می‌ترسیده برای همین از جایی که تعلق داشته ولی تنها بوده، زده بیرون و به بقیه ملحق شده. ولی اون وسط یکش رو یادش می‌ره با خودش ببره. اون یک چیزی بود که بهش شخصیت می‌داده. تفاوت می‌بخشیده. ولی بعد می‌فهمه، حتی با یک خاصش هم نمی‌تونه تاثیری ایجاد کنه. بود و نبودش فرقی نداره، همه چیز اون جمله‌ها مثل قبله. هیچ چیز با یک اون تغییری نمی‌کنه و اون هنوز تنهاهه. کارش فقط برعکس کردن بقیه‌ست و فاکتور‌گیری ازش. نه ضرب و تقسیم و عددای جدید.

    به خوبی‌هایی فکر می‌کنم که اگه جور دیگه‌ای بودم، قطعا وجود داشتن. و حالا چون این منم، و من اون چیزی که بهتره و باید نیستم، باید چیکار کنم؟

    پیدا کردن جواب همیشه سخت بوده بل. می‌دونم اینو خوب درک می‌کنی.

    حالا می‌فهمم منظور از آگاهی تاوان داره چیه. هر وقت که چیزی رو به یاد می‌آرم، دیگه مثل قبل نمی‌شه. حداقل توی ذهنم. وقتی زیاد به آدم ها و نیت هاشون نگاه می‌کنم، یه جایی توی وجودم می‌میرن. واقعا نمی‌میرن اما انگار وجود داشتنشون به اندازه یه شبح می‌شه، یه توهم، یه سایهٔ بدون جسم.

     ولی می‌دونی، هنوز "آدم‌های‌زیبا" وجود دارن و ما آدما هم، هنوز زیبایی رو دوست داریم.

    راستی. مدتی میگذره از موقعی که برات موشک کاغذی گذاشتم روی ماه. دلم می‌خواد هر شب انجامش بدم. اونقدر که اون گربه‌های سفید‌مشکی پرنده ازم شکایت کنن. ولی کی اهمیت می‌ده؟ شاید کنارش یه شکلات‌آب‌نباتی زرد هم گذاشتم. شاید اصلا یروز خودم بیام. شاید.

    بل زیبای من...لطفاً منو از خودت دریغ نکن. می‌دونم که وجود داری و هر صبح به باغ و گل‌هات آب می‌دی. حتی غروب پشت میزت چایی می‌خوری. لطفاً برام بنویس.

    دوستدار تو

    بلا

  • نظرات [ ۵ ]
    • Bella ִ𖧧
    • يكشنبه ۲ بهمن ۰۱

    چرت‌و‌پرت: می‌نویسم.

    اواخر دی ماه زمستون ۱۴۰۱ ساعت ۷:۱۰صبح مه همه جا رو زیر گرفته آروم آروم در حالی که جمع نشستیم و به رادیو منزجز کننده‌ی "جوان‌ایرانی سلام" گوش میدیم با ترس و تعجب و حتی شاید شگفتی به تصویر مبهم جلوی چشمامون نگاه می‌کنیم به صفحه های خالی به صحنه های اجرا نشده به نیمه بی رنگ نقاشی که دقیقا مقابل چشمامونه زل زدیم و می‌پرسیم بعدش قراره چی ببینیم؟

    کاش جواب دقیقی بود اما سوال مهم تری وجود داره که مبهم تر و گیج کننده تر از اونه "بعدش باید چیکار کنم؟" فقط شنا کن اما متاسفانه من شنا بلد نیستم بنظر میاد قراره غرق شم ولی مشکلی ندارم

  • نظرات [ ۵ ]
    • Bella ִ𖧧
    • سه شنبه ۲۷ دی ۰۱

    دانش‌آموز‌۲۴ از بخش‌۹ طلسم شده.

    وقتی به امروز فکر میکنم، اصلا نمیتونم باور کنم همه اینا همش برای امروز بود. شنبه ها واقعا عجیبن و عجیب تر هم میشن؛ اینبار بخاطر عوامل داخلی. منظورم اینه که، من اونی بودم که امروز به صورت کاملا داوطلبانه جلوی یه جمعیت ۲۹ نفره شعر خوند. من بودم که امروز دوبرابر کل این دو سال توی مدرسه با آدما حرف زدم و اونقدر شوخی کردم که صدام گرفت. عجیبه که همه اینا رو جوری انجام دادم که انگار کار هرروزمه. اون لحظه که میخواستم شعر بخونم، داشتم تمام سعیمو میکردم که یهو فرشته مرگ نیاد سراغم. -از شدت تپش ممکن بود سکته کنم.- ولی الان هنوز زنده ام. حتی یادمه زیاد تپش قلبم رو حس نکردم. ذهنم خیلی آروم تر از من بود. بیخیال بود. وقتی بهش میگفتم جلوی پنجاه و هشتا چشم قراره شعر بخونم، بهم میگفت تو فقط برو اونجا. باور کن کار سختی نیست. فقط برو.

    آدم رنگیه یادش بود. به معلم گفت اول من شعرمو بخونم چون جدید تره. حتی یک درصد فکر کردن به اینکه مشتاق بود، خوشحالم میکرد. رفتم اونجا ولی ماسکمو در نیاوردم. همون رنگیه یکم وقت خرید. منم سعی کردم آروم شم. تو چشم هیچکدومشون نگاه نکردم، ولی دست هاشونو میدیدم. دختر رو به روم مثل همیشه داشت گوشه کتابش نقاشی می‌کشید. همون نقاشی که آدم رنگیه زنگ قبل بهش میگفت mysteryطوره -متوجه شدم تلفظ اشتباه بود- آخر کلاس دو نفر رو دیدم که سرشونو روی شونه هم گذاشته بودن و چند نفر با خودکارشون بازی میکردن. معلم پرتغالی-که بخاطر رنگ بافتش بیشتر شبیه پرتغال خشک شده بود- حواسمو پرت کرد. باید بخونم. عنوان شعر رو میگم. میتونم حس کنم صدام می‌لرزه. یکی از بچه ها که مستقیم به چشم هام نگاه میکرد، گفت دوباره بگم. گفتم. مکث طولانی کردم و خوندم. کل کلاس ساکت بود. صدام اول توی کلاس می‌پیچید بعد توی ذهنم. میخواستم به چشم هاشون نگاه کنم ولی نتونستم. شعر تموم شد. طبق معمول همه دست زدن. معلم اسم شاعر رو پرسید. بازم مجبور شدم تکرار کنم. همه چیز همون‌طور بود که حدس زده بودم. به آدم رنگیه نگاه کردم. جوری لبخند میزد انگار میخواست بگه "می‌دونستم". مهم نبود اما منم زیر ماسک جوری لبخند زدم انگار می‌خواستم بگم "همینطوره". اون لحظه کلاس سرد و احمقانه، احساس عجیبی بهم داد. هنوزم احمقانه بود اما سرد نبود، گرم‌تر بود. چهره آدما فرق کرده بود. یه لحظه حس میکردم هرگز تا حالا ندیده بودمشون و لحظه بعد انگار میتونستم حتی تو لایه های عمیق شخصیتی‌شون غرق شم. همه چیز فرق کرده بود. منم فرق کردم. روزای اول کلاس هشتم کم حرف میزدم. با کسی جز استورم نمیگشتم. اما الان اسم بغل دستی هایی که تا یک ماه پیش غریبه بودن رو میگم. باهاشون حرف میزنم. بهم لبخند میزنن. شاید الان کمتر از یه گرد و غبارم که فقط در معرض نور خورشید مشخص میشه. من الان جزوی از کلاس نهمم و حتی دیگه این موضوع، بی‌اهمیت بنظر میرسه.

    پی‌نوشت۱ باورم نمیشه امروز قرار بود بخاطر فرق بین ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ نیم نمره ازم کم بشه::) که نشد. خوشحالم. -داشتم سکته میکردم- ولی خب به هر حال لعنت به دفاعی:")

    پی‌نوشت۲ امیدوارم بتونم نفرین نیم نمره رو بشکنم.

    پی‌نوشت۳ از ته قلبم دوست ندارم کتابمو بدم به مدیرمون و از طرفی مامانم میگه درخواستش شوخی نبوده.^^ 

    پی‌نوشت۴ استورم دوست قبلیمه :دی دلیل اسمش اینه که شبیه ابرای سیاه و طوفانیه یهو میاد و با رعد و برقاش همه چیزو به هم می‌ریزه. بعد سخت می‌باره. کاملا مهار نشدنی و ناراحته... .

    پی‌نوشت۵ هروقت میبینم هم سن و سالام دستاشونو زخمی کردن یه تیکه از روحم کنده میشه. ولی دو نکته غم انگیز وجود داره؛ یک، هیچ کاری از دستم بر نمیاد. دو، من هیچ وظیفه ای در مقابلشون و هیچ نقشی تو زندگیشون ندارم.

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • Bella ִ𖧧
    • شنبه ۲۶ آذر ۰۱

    اواسط ماه دسامبر؛خداحافظ پاییز.

    به تپه‌ی کوچک برگ‌ها نگاه میکنم. برگ‌های خشکیده‌ی خزان دیگر در زیر پاهایم صدا نخواهند داد. روی کاشی‌ها فقط خاک است و لا‌به‌لای هوا، وزش سوزناک باد. سردی باد، از خون‌های ریخته شده کف خیابان خبر می‌آورد. قاصدک خواب است... پرنده‌ها آواز سر نمی‌دهند... . گرچه اما برگ‌های تکیده در اواسط ماه دسامبر، دور ریخته و در نهایت، همگی‌شان فراموش خواهند شد. اما بعد آنها باران می‌بارد. آنها فراموش نخواهند شد. تاریخ حقیقت و شجاعت، نامشان را به یاد خواهد سپرد.

    • Bella ִ𖧧
    • چهارشنبه ۲۳ آذر ۰۱
        Sing me to sleep
        Sing me to sleep
      I don't want to wake up
      on my own anymore

      Don't feel bad for me
        I want you to know
    Deep in the cell of my heart
        I really want to go
              ‌‌ ⭑
    disorientation
    /dɪsˌɔːrɪənˈteɪʃn/
    noun
    occurs when you are confused about the time, where you are or even who you are.
              ‌‌ ⭑
         ‌ □ ‌‌‌‌ Male
         ‌ □ Female
         ‌ ■ Person
    نویسندگان